تبليغاتX
سفره ماهی

سفره ماهی
عمر نبود آنچه (غافل) از تو نشستم...باقی عمر ایستاده ام به غنیمت
اعطای پناهندگی اسرائیل به شاهین نجفی

رادیو اسرائیل روز گذشته از انتقال "شاهین نجفی" خواننده مرتد ایرانی به محلی نا معلوم در غرب آلمان خبر داد.

به گزارش محدوده، رادیو اسرائیل روز گذشته از انتقال "شاهین نجفی " خواننده مرتد ایرانی به محلی نا معلوم در غرب آلمان خبر داد.

رادیو اسرائیل ضمن حمایت گسترده از حرکت توهین آمیز خواننده رپ ایرانی نسبت به مقدسات شیعه، صدور حکم ارتداد وی توسط مراجع تقلید را حرکتی افراطی خواند و از انتقال وی به محلی نا معلوم در غرب آلمان خبر داد.

"منوشه امیر" که ظاهرا از حرکت ضد شیعی شاهین نجفی، خواننده شیطان پرست مقیم آلمان بسیار خشنود شده بود، آمادگی خود را برای پذیرایی گسترده از وی در "اورشلیم" اعلام کرد.

بعد از اعلام حکم ارتداد شاهین نجفی توسط برخی از مراجع و ناراحتی شدید شیعیان از بی حرمتی وی به ائمه معصومین (ع)، پلیس آلمان برای حفاظت از جان این خواننده رپ، وی را به محلی نامعلوم در غرب آلمان منتقل ساخته که به نظر می رسد با توجه به حمایت های گسترده سران رژیم صهیونیستی از وی، نجفی به اسرائیل منتقل شود.


كم مونده كار وزندگي رو تعطيل كنم برم آلمان...
دستمون به سلمان رشدي مرتد نرسيده والا اين حرام زاده جرات چنين جسارتي نميكرد  

  
                     آقا جان شرمنده ايم....


(اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم)

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:4 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:54 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
واي بر هتاكين امام علي النقي (ع)


[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:53 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:52 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
دلم به یاد رخ ماه عاشقان گم شد                     به یاد صاحب محراب جمکران گم شد

به سر هوای پریدن به کبریا را داشت                  هنوز زخاک نرفته در آسمان گم شد

در آن زمین که پیدا شود هر آنکه گم است           دلم به یاد رخ صاحب الزمان گم شد

چه لحظه های خوشی بوی وصل میدادند            تمام فاصله ها در میانمان گم شد

به برکت نفست فرش های مسجد هم               به زیر کثرت بال فرشتگان گمشد

و سهم من زتو  سجاده ی  نمازت شد                به وقت سجده بر آن هوش از میان گم شد

چه شد که ای دل (غافل) زخود نپرسیدی           درون خانه چه شد میزبانمان گم شد؟

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 11:32 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
روایت است که روزی حضرت موسی(ع) برای مناجات به کوه طور رفت.

عرض کرد:« یا اله العالمین » (ای خدای جهانیان)،

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله المحسنین » (ای خدای نیکو کاران)

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله المطیعین » (ای خدای اطاعت کنندگان)

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله العاصین » (ای خدای گنهکاران)

جواب شنید: « لبیک،لبیک،لبیک »

موسی (ع) تعجب کرد و عرضه داشت:

خدایا،تو را خدای جهانیان، خدای نیکوکاران، خدای اطاعت کنندگان خواندم ،

یک بار فرمودی « لبیک »

چه شد که تو را خدای گنهکاران خواندم سه بار «لبیک» فرمودی،

حکمتش چیست؟

جواب آمد:

مطیعان به اطاعت خود،

نیکوکاران به نیکوکاری خود،

و عارفان به معرفت خود امید دارند،

اما گنهکاران که جز من پناهی ندارند

اگر از فضل من ناامید شوند به  که روی آورند؟


[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 3:48 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

این بادها برای چه بی تابند؟                 نصف شب است چرا نمیخوابند؟

پنجه به روی پنجره می سایند               ای کاش حال پنجره دریابند

هوهو کنان زکوچه گذر کردند                 این وقت شب چه قدر شادابند

دیوارهای کوچه ترک خوردند                  تشنه شدند منتظرآبند

در کوچه های سنگی این دوران             دیوار های تشنه چه نایابند

این باد ها برای که میرقصند؟                 این بادها به پای که می تابند؟

چون عاشقان هوش زسر رفته              چونان که از شراب سیرابند

دنبال یار خویش میگردند                      شاید اسیر عشوه ی مهتابند

خسته نمی شوند از جستن                 شایسته هزار غرل نابند

ای بادهای مست کمی آرام                  اهل محله یکسره در خوابند

اینجا زیار خویش همه ((غافل))              اهل محل چه قدر  نابابند!!!

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 18:45 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
طلبه جوانی از شیخ مقدس اردبیلی(ره) پرسید:  جناب شیخ آیا شما گناه میکنید؟

شیخ از جواب دادن امتناع کرد. طلبه سوال خود را تکرار کرد و آنقدر سماجت به خرج داد که شیخ را به جواب واداشت:

نه.

طلبه این بار پرسید: آیا فکر گناه کردن هم نمیکنید؟  

شیخ خاموش ماند.

و باز اصرار های طلبه..... تا اینکه شیخ با متانت رو به طلبه جوان کرد و فرمود:

آیا تو نجاست میخوری:

طلبه گفت :نه

شیخ فرمود آیا فکر خوردن نجاست را هم میکنی؟ 

...........................................................................................................................................

امام صادق(علیه السلام):

تعداد افرادی که بر اثر گناه میمیرند از تعداد افرادی که با مرگ طبیعی می میرند بیشتر است.

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 19:20 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

خاکیان دائم به تسبیح و سلام فاطمه  (س)                 نی که هم افلاکیان مبهوت نام فاطمه (س)

من یقین دارم که در روز جزا هم عاقبت                      بر کسی پیدا نمیگردد مقام فاطمه(س)

فضه شاهی میکند چونکه غلام فاطمه است               ما سیه رویان غلامان غلام  فاطمه (س)

اوج پرواز ملائک در عروج آسمان                                هم تمام آسمان در زیر گام  فاطمه (س)

چون مقامی نیست بالاتر زشان مصطفی(ص)               بعد احمد قرعه می افتد به نام  فاطمه (س)

مانده جبرییل امین درک مقامش را کند                      یا بماند مات و مبهوت مقام  فاطمه (س)

دین امروز من وتو یادگار  کوچه است                          دین احمد زنده ماند از اهتمام  فاطمه(س)

من نمیگویم که وقتی درب  راآتش زدند                      محسنم وا محسنم۰۰۰ ذکر مدام  فاطمه(س)

میرسد مردی ما عمری است راهش بسته ایم             میرسد آخر برای انتقام  فاطمه (س)

(غافلا) خاموش باد اینک زبان الکنت                          عرش حق دائم به مدح ناتما م فاطمه(س)

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 11:27 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
دارد تمام میشود دوران بدبختی!!!

دارد تمام میشود

چانه برای نمره و .............. استاد و سرسختی

در این کویر خسته من هرچند میمانم

حال و هوایی هست ‌تا در جمع یارانم

از بس غذای سلف خوردم .بوی غذای خانه می اید

                                                                           هم بوی بی درسی 

من با تمام جان تمام غربت و خشکی اینجارا خریدارم

من درد می خواهم .من مرد میدانم.

                                                     من چون هدف دارم

امروز عرصه جای مردان است

مردم چه بسیارند اما مرد ها اندک !!!

این ها که تکراری است .بگذار بگذاریم آری کجا بودم؟

آن کوله بارم را بیار ای دوست

               عزم سفر دارم

در پیش رو سه ماه بیکاری!

راستی..............

دارد تمام میشود یک عمر تعطیلی

[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 14:25 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

 (تقدیم به مقام رفیع پدر و پدر عزیز خودم)

وقتی که می آیی چقدر این خانه زیبا میشود

می آیی وبا تو سر صحبت زدل وا میشود

وقتی که می آیی بدان، تو گرمی این خانه ای

هم غصه ها پر می کشد هم عقده ها وا میشود

تو تکیه گاه خانه ای، تو غیرت مردانه ای

لطف و صفا و مهربانی در تو پیدا میشود

می آیی اما خسته ای از کار برگشتی ولی

با یک نگاه گرم تو، در دل چه غوغا میشود

ای بوسه ی خیل ملک بر پینه های دست تو

دستان تو در آسمان...آنجا تمنا میشود

آخر عمو زنجیر باف زنجیر من را بافتی؟

کی آمده؟ چی دارد او؟ کاین سان دلم وا میشود

مثل همیشه یک پدر با کوله باری عاطفه

او موجب دلگرمی و خوشحالی ما میشود

هرگز مبادا خانه ای بی مهر دل انگیز تو

یک خانواده بی پدر آری چه تنها میشود

کار و تلاش و خستگی، یک مرد با دلبستگی

آیینه ی ایثارآن، مردی که (( بابا )) میشود

[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 20:59 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
 

-در انجيل يوحنّا از قول حضرت مسيح‏عليه السلام آمده است: «و زود است كه خبر جنگ‏ها و شايعه‏هاى آن را بشنويد، مبادا از آن‏ها فزع نماييد؛ زيرا چاره‏اى جز تحقق آن‏ها نيست، ولى در آن هنگام پايان تاريخ نيست.

-و در انجيل لوقا آمده است: «بايد كمرهاى شما محكم بسته شود و چراغ‏هاى شما روشن باشد و شما همانند افرادى باشيد كه به انتظار بازگشت بزرگشان از ع روسى است تا چون بيايد و درب را بكوبد همان لحظه درب را باز نمايد. خوشا به حال آن خدمت‏كارانى كه هرگاه بزرگشان آمد آنان را بيدار ببيند... پس شما نيز آماده باشيد؛ زيرا در ساعتى كه توقع نداريد فرزند انسان مى‏آيد».

-در عهد قديم از كتاب مقدس، سفر مزامير داوود، مزمور 37 مى‏خوانيم: «به جهت وجود اشرار و ظالمين مأيوس نشو، زيرا نسل ظالمين از روى زمين برچيده خواهدشد، و منتظرين عدل الهى وارثان زمين خواهندشد. و كسانى كه مورد لعن الهى واقع گردند بينشان تفرقه خواهد افتاد. و انسان‏هاى صالح كسانى هستند كه وارثان زمين شده و تا پايان تاريخ در روى زمين زندگى خواهند كرد».

-"راسل" مى‏گويد: «انتظار منجى و اعتقاد به ظهور نجات بخش در آخرالزمان اختصاص به اديان آسمانى ندارد، بلكه مكاتب غيردينى و مادّى نيز در انتظار ظهور منجى براى جامعه بشريّت و گسترش دهنده عدل و داد به سر مى‏برند».

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 11:28 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
سلام .

هفته گذشته (وزیر دادگستری) به دانشگاه ما آمد

 ولی کاش نمی آمد...

جلسه ای که با موضوع بررسی عدالت در دستگاه قضا برگزار شد اما بیشتر شبیه کلاس اخلاق حوزه علمیه بود

در پاسخ به سوالاتی پیرامون پرونده مفسدین اقتصادی-عدم برخورد قاطع قوه قضاییه-قضیه مشایی و... جناب وزیر  فقط راجع به مسایل شرعی و دینی سخنرانی ایراد می فرمودند.

و در قبال هر سوال هر طور که میخواستند پاسخ  میدانند.

آنهمه هزینه تبلیغات جلسه و خرج رفت و آمدو.....که اسراف شد بماند .حیف وقت عزیزآنهمه دانشجو که ۲ساعت تلف شد.

وتنها نتیجه این شد که بیشتر ز قبل افسوس بخوریم.

اینها از موانع فرج نیست؟

                          

  ای وزیر  آمدی به دانشگاه            کاش هرگز چنین نمیکردی

  تا که هی بحث را عوض بکنی     کاش صحبت ز دین نمیکردی           

[ دوشنبه نهم خرداد 1390 ] [ 14:5 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
باسلام

 بعضی دوستان گله میکنند که چرا تمامی اشعارم درباره امام زمان(عج) است؟

قدری هم گل و بلبل و شاهد و شمع و شراب و شیرینی و...

 در پاسخ باید گفت حقیقت این است که همه خوبی ها و زیبایی ها در وجود او جمع است.

این مشکل ماست که سرگرم خوشی ها و مسایل زود گذر این زمانه شدیم

 والبته اینگونه مطالب را فقط مذهبی میبینیم!

 (  لکن این یک دیدگاه مذهبی نیست. مسیر اصلی اینجاست) و هرچقد ما ازین تفکر دور و دلخوش برخی موضوعاتیم نشانگر فاصله ما با حقیقت است

اگر صحبت از عشق است

اگر مطالب دوستان راجع به درد و رنج و ... است

 اگر  بحث از زیبایی است

کدام می سرخ تر از جام او و کدام درد بالاتر از  دوری او وکدام زیبایی بالاتر از کمال او؟

 مرد مهربانی که هر روز برای خوشبختی ما دست به دعا برداشته  و ضامن گناهان و زشتی های ما شده که بمانیم...

 وما؟

به خاطر او که نه .برای رسیدن به مدینه فاضله  خودمان هم  کاری نمیکنیم.

چه قدر غریب است که بین شیعیانش جایی ندارد!

میشود از هزاران چیز دیگر گفت ومخاطب بیشتری جذب کرد اما

 اشکال در کار مخاطبانی است که بی درد اند

همه چی خوبست!!!    

  فقط مشکل این است

            که غافلیم

از اصل دنیا .از خودمان. از خدایمان

                           و  لبیک گوی نفس خود شده ایم

 یک نظاره کوتاه بر خیابان های شهر شاهد این مدعاست

 درد طولانی است لکن به همین اندازه هم گویای مطلب بودم

حال که با اشعاری چند به ژیشگاهش عذر تقصیر میکنم امید که در رهنمون سازی افکار مردم

به آن ساحت مقدس گامی برداشته باشم

حال اگر موضوعی مهمتر ازین هست حتما دوستان متذکر شوند تا برای او شعر بگویم.

        نشسته غرق تماشای شیعیان خودش

        کسی نیامده جز او سر قرار خودش

       چه انتظار غریبی است اینکه شب تا صبح 

          کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش!!!

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 18:3 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
مثل صدای لطیف جک جک گنجشک

چون شمیم دلنواز نرگس و ریحان

دست به سینه سلام داده ام امروز

بعد نمازم به سمت حضرت باران

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 11:41 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

دلم گرفته برایت  دلت شکسته ز دستم  

 شکسته دست دعایم  ولی به یاد تو هستم 

تو آنچنان منی من نه آنجنان که تو خواهی

 چرا دروغ بگویم به  انتظار نشستم؟

اگر چه بی تو به سر شد ببین تو حال کنونم

 زعشق غیر ملولم به جز تو از همه رستم

چگونه عذر بیارم منی که بعد هزاران 

هزار توبه وبوزش دوباره توبه شکستم؟

سحاب رحمت یزدان به این کویر بباران  

 نگاه گرم و صبورت که از نگاه تو مستم

توغایب از نظر من  ومن ز چشم تو غافل  

 که در حضور تو ساقی بیاله را بشکستم

اگر چه باده شکستم کریم باش و ببخشم

 دوباره جام بچرخان دوباره می بده دستم

بیا و عیسی ما شو به جان مرده نفس ده 

 و هم بگیر نفس را اگر ز میکده رستم

کنون کجایی مسافر ؟ بیا که  صبح  بتابد

 بیاکه بهر تو یارا ز هر چه بود گسستم

بیا به خاطر آنان که نقش خاطرشانی 

 بیا ولی نه زبهر منی که راه تو بستم

درون این دل (غافل) نشانه ای زتو حاصل

 وآن نشانه دخیلی که بر عطای تو بستم

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:57 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
می سرایم صدای پایت را                       کاش من بشنوم صدایت را

اشک هایم نمی کند  باور                       دوری تلخ  شانه هایت  را

کاش می شد که آشنابکنم                    صورتم را و خاک   پایت  را

گر گناهان  من اجازه  دهند                    به به این خال با صفایت  را

ای که در جمع ما و تنهایی                    به که گفتی شکایه هایت را؟

مادرت؟پیش قبر گمشده اش؟                مبزنی ناله گریه هایت  را؟

شعرمن کاش مرهمی می شد              وسعت تلخ غصه هایت  را

من برای تو  شعر  می گویم                   بپذیر این غزل  سرایت  را

کی (انالمهدی)یت بلند شود؟                بشنود عالم این صدایت را؟

گرچه من ((غافلم))  ولی آقا                  به خدا کرده ام  هوایت  را

[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:37 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]

صبح است و یک کلاغ با قارقار خود                توضیح میدهد وضع زمانه را

یک عنکبوت زشت بر فرش میرود                  آری گرفته تار هر کنج خانه را

میخواند این کلاغ از صبح تا به شب               حفظ است قصه را:تکرار بردگی

بردگی زمان  بندگی زمین                           این است کار ما:اعدام زندگی

با دست های خود تشییع میکنیم                 تابوت عشق را در شهر مردگان

شهری که مردمش  از بهر لقمه ای                انگشت میکنند در حلق دیگران۰۰۰۰۰۰۰۰

 

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:58 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
 آه۰۰۰۰

هر هفته جمعه ها هنگام غروب.

                     چه قدر متنفرم از یک جرعه آب

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 20:34 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
می رنجم از اینکه باز میبینم

مردم همه بی تو راحت و شادند

انگار که جای خالیت پر شد

مردم به گناه خویش می بالند

.چون لقمه ی خود حرام میگیرند

کر گشته ز لای لایی شیطان

چون لقمه ی خود حلال می دانند

مشغول به کیف بازی شیطان

مردم نه غمی نه هیچ کمبودی

گر هست هم از گرانی عید است

می رنجم از اینکه باز می بینم

احساس ز دست ما در این قید است

احساس چه قدر واژه ی خوبی

افسوس که واژه نقش بر آب است

احساسی ترین مردمان امروز

درگیر نوشته های سهراب است

هر روز شعار ها چه زیبایند

آزادی ...و...ملت...و...سخنرانی

آزادی اگر که حق انسان شد

تو از چه هنوز اسیر زندانی؟!

می رنجم ازینکه باز می رنجی

می ترسم ازین زمانه ی سرسخت

بیزارم و میگریزم از این شهر

از مردم شادمانه ی بدبخت

خوشحال برای اینکه راضی اند

بی تو به همین جهان خشت و گل

بدبخت برای اینکه این مردم

همنام من اند.مردم ((غافل))      

                            ۲۰/۱۲/۸۹

[ جمعه بیستم اسفند 1389 ] [ 20:53 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
خودمان میدانیم.       باتو بد تا کردیم

تو چه قدر تنهایی

من نمیدانم چو بعضی عاشقان

                                         همدمت تنها غم است     یا تو خود

                                              همدم غمهایی؟

خودمان میدانیم  

                                     دلت از دست ما گرفته ولی

                                       دستمان را گرفتی از ته دل

تو چه قدر نزدیکی  ما چه دوریم زتو

باز فردا جمعه است. نکند باز آیی.

جمعه ها پی درپی.جمعه ها تکراری.

اگرآن لحظه که می ایی ما هم باشیم...

                                                        از خجالت خودمان میمیریم

خودمان میدانیم. خودمان میبینیم.          

                                                     مشکلت ما هستیم

خودمان میدانیم .چه دروغی است بزرگ.

                                                      منتظر بودن ما...

ما نمیگوییم بیا .اما  اقلا گوش کن

تو خودت میدانی

                                                     که پشیمانیم ما.

 

                                    (سلامتی و تعجیل در فرج یوسف زهرا  صلوات)

[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 13:9 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
کودکی سنگ و چوب در دستش

وا شده عقده های سر بستش

میرود حق کودکی اش را

پس بگیرد ز دشمن پستش

میرود هر قدم که مرد شود

هر قدم نیست میشود هستش

آن طرف ارتشی مجهز بود

این طرف کودک و ذو همدستش

رفت تا خوب نزدیک شود

سنگ را خیره ماند و دل بستش

رفت و اصلا محل نداد به آن

آرزوهای کوچه بن بستش

با خودش گفت یا که میمیرد

یا که دشمن گریزد از ذستش

ناگهان یک نفر چو دیو آمد

بچه را دستبند زد و بستش

بچه  های محله جمع شدند

دست هر یک به دست همدستش

کار بالا گرفت و جنگی شد

هر که با راه خویش و تردستش

این طرف سنگ و چوب و تیر وکمان

آن طرف با مسلسل دستش

ناگهان کوچه لاله زار شد و

لاله ای بهتر از همه رستش

 

[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 12:27 ] [ محسن بزم آرا ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

محسن بزم آرا.متولد 1370 مشهد
دانشجو علوم سیاسی دانشگاه بیرجند

پيوندهای روزانه
امکانات وب
ایران رمان